برق نگاهت كم شده است اين روزها...
نگو كه تو هم طرفدار وسايل كم مصرفي؟!!
!!! : فكر نميكردم بحث يارانه ها تا نگاه توام كشيده بشه...! عجب روزگاريه!
!!! :اي كاش بتونم با اين تاريكي كنار بيام ! چشماي خودمو ميگما!(آخه من هنوزم رابطهٔ علّت و معلولي رو دوست دارم!! )
!!! :عجب حكايتي شده اين شعراي بي مخاطب با فعل دوّم شخص مخاطب!!!
!!! : تولّدت مبارك!
*******************************************************************
دلم نامه هاي تصادفي ميخواهد...
اين روزها از كدپستي متنقّرم...
و از پستچي هايي كه كارشان را خوب بلدند!!!
... : اين اوّلين پست 2 دو سالگي وبلاگمه...چقدر زود گذشت...يادش بخير...!
قد ميكشند آرزوهاي مادرم...
پا به پاي من...
اين روزها زياد طناب ميزنم!
مي ترسم از اينكه آرزوهايش بلندتر از من شوند!
*******************************************************************

امروز فهميدم كه چرا ما به دلقك ها مي خنديم
دليلش را موقعي يافتم كه از ديدن سايهٔ خودم خنده ام گرفت!
... : وقتي از ديدن كاراي يه دلقك خنده مون ميگيره بعدش بايد يه نگاهي هم به خودمون بندازيم!مطمئنّآ به خودمون آفرين ميگيم به خاطر اين همه استعداد!!!
... :اين دفعه فعلا رو اوّل شخص آوردم تا به كسي بر نخوره! اگه يكي به خودش گرفت ديگه مشكل من نيست!!!
خواب...
و روياهاي نقشِ بر آب...!
... : تا حالا شده توي خواب يه چيزي كه آرزوي داشتنشو داري به دست بياري و از ذوق بر آورده شدن آرزوت و ترس اينكه نكنه خواب باشي و با بيدار شدنت رويات پر پر بشه،اون آرزو رو محكم نگه داري و فكر كني شايد بشه با خودت بياريش توي دنياي حقيقي ِ بيرون خواب...امّا يه دفعه از خواب مي پري و هرچي دستاتو نگاه ميكني هيچ اثري از آرزوي برآورده شده ات نيست ،هرچي با همون دستاي خالي چشماتو مي مالي و دور و برت رو نگاه ميكني،باور نميكني شيريني اون لحظه ها فقط خواب بوده و تو يه بار ديگه روو دست خوردي از روح بازيگوشت كه 2 عالم خواب هر جا مي خواد سَرَك ميكشه و وقتي بيدار ميشي مثله يه بچّهٔ مظلوم ميشينه و زُل ميزنه 2 چشمات كه «گناه من چيه؟!2 دنياي واقعي كه نميتوني برسي به آرزوهات ...بذار لا اقل طعم داشتنشون رو 2 خواب بچشي!!!»
بعد تو دلت هم واسه خودت ميسوزه هم واسه اون كوچولويي كه هميشه باهاته و مٲمور برآوردن آرزوهاي خوابَكي ات ميشه!!!
فكرشو كه ميكنم ميبينم عالم خواب و دنياي واقعي ما فقط يه شباهت دارند با هم...اونم اينكه لحظه هاي شاد هيچكدومشون رو نميتوني زنجير كني و هميشه نگه داري پيش خودت...سُر ميخورن از لا به لاي انگشتات...مثل روياهاي توي خواب...مثل لحظه هاي شادي كه آرزو ميكني اي كاش آخرين لحظهٔ عمرت باشند امّا جاودانه بشند...مثل بچّگي...مثل خنده...مثل اشك...مثل دوست!!!
مي بيني؟!پيكر همهٔ اينا مثل تن ليزِ ماهي قرمزِ سفره 7سين ميمونه...كه هر قدر محكم تر بگيريش 2 دستت راحت تر ليز ميخوره و ميره...
تنها كاري كه از دستت بر مياد اينه كه حواست باشه كجا مي افته...2 آب؟!يا روي زميني كه رووش جون ميده؟!
حواست هست لحظه هايي كه از دستت مي افتن ،كجا مي افتن؟!
... : خوشجال باش كه لا اقل خدا خواب و رؤيا رو گذاشته كه بتونيم مزهٔ داشتن آرزوهامون رو بچشيم ،آرزوهايي كه شايد هيچوقت بهشون نرسيم!!!
... : به من نخند وقتي ميگم دوست دارم هميشه خواب باشم!!!!!!!!!!!!!!

زندگي ام را نقاشي مي كنم...
مزرعه اي سبز و نارسيده...
اطرافم،گنجشك هايي رنگ پريده...
من،مترسك مزرعه ام...
تو، كلاغ نپريده...!!!
... : وقتي فكرشو مي كنم مي بينم دلم هميشه واسه كلاغا مي سوخته،تا كي ميخوایم نبينيمشون؟!!
... :اين بي مخاطب ترين شعريه كه تا حالا 2 عمرم نوشتم...بعضي وقتا فقط دلم مي خواد بنويسم...دوست ندارم به دليلشو و مخاطبشو و فكري كه بقيه مي كنند فكر كنم...دارم ياد مي گيريم براي خودم بنويسم!!

*********************************************************************
اين روزها گرسنه ام نمي شود...
عادت كرده ام
به سيرشدن با حرف هاي ناگفته اي كه خورده مي شوند!!!
امّا عجيب تشنه مي شوم...
تشنهٔٔ آدم ديدن...
نميدانم چه مدّت است چشمانم آدم نديده اند...
آري....
آ........د.......م!!!
!!! :با اين وضعي كه پيش ميرم فكركنم 6 ماه باقي سال رو بايد روزهٔ قضا بگيرم!!!
!!! :اين كلمه عجيب و ناشناخته 3 حرفي رو هرجور دوست داري صرفش كن...آدم!!!
من بچّگي كردن يادم رفت
طعم تُرش دويدن
خنديدن
جيغ كشيدن
نقاشي كردن هاي روي ديوار..
دستان من دلتنگ اند
براي قهرهاي يك دقيقه اي
براي خنده های زير زيركي.
خسته ام از بزرگ بودن...
من از اين جمله هاي سه جزئي مفعول داري
كه با فعلِ« تحسين ميكنم» ختم مي شود، متنفرم...
نمي خواهم كسي به حال من حسرت بخورد
نمي خواهم مرا براي هم مثال بزنند.
من مي ترسم...
من از دنياي آدم بزرگها مي ترسم...
چشمان من شانه هاي مادرم را كم آورده است
بُريده ام
از عاقل بودن
از صبور بودن
از خنده هاي حساب شده...
كودكي ام را گم كرده ام
گم شدم ميان هياهوي آدم ها.
دلم بچّگي مي خواهد
يك بچّگي ناب و دست نخورده
بك بچّگي ِ صورتي...
...............
من تمان پول هاي قلّك شكسته ام را نذر كرده بودم...
من و بابا...با هم...
كه اگر بزرگ نشوم
تمام سكّه هاي قلّكم را عروسك بخرم
براي آدم بزرگ هايي كه گاه گاه
دلشان هواي اسباب بازي ميكند.
خدا امّا...
يادش رفت كه بزرگي ِ من
به پاي او نمي رسد
كه من هنوز هم مثل بچّه ها
دلم زود زود ميگيرد
خدا نذر كودكانه مرا يادش رفت...!
... :توي دنياي بچّگي همه سعي مي كنند بچه ها رو گول بزنند...امّا توي دنياي آدم بزرگا،آدما علاوه بر بقيه،دوست دارن خودشونم گول بزنن...جالب اينجاست كه اينو نشونۀ زرنگي ميدونن!!!
... :بابام هميشه مي گه كاشكي آدم هميشه بچّه ميموند...اين روزا احساسم عجيب اين جمله رو زمزمه ميكنه و ميگه كاشكي بابايي...كاشكي...!
... :من يه لحظه از خاطرات شيرين دنياي بزرگِ كوچيكي هامو ،به صدتا دنياي حقيرِ اين آدم بزرگا نميدم!!!

